تبليغاتX
با دو قبله در ره توحید ، نتوان رفت راست

با دو قبله در ره توحید ، نتوان رفت راست *** یا رضای دوست باید ، یا رضای خویشتن

<< جز او سرابی بیش نیست >>

... If you're born poor, its not your mistake

But if you die poor, its your mistake !

< BILL GATES >

?هادی یکشنبه شانزدهم تیر 1387 20:50 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

به چشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم اما

چه رازی می توان خواند از نگاه سرد خاموشی

چه می پرسی رهی از داغ و درد سینه سوز من

که روز و شب هم آغوش تبم با یاد آغوشی

                         <<  رهی معيری  >>

برای خواندن شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید .

---------------------------------------------------

*پرنیان یعنی ابریشم ، حریر.


ادامه مطلب
?هادی شنبه پانزدهم تیر 1387 20:44 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

تو میتونی برای اینکه انسانی ...

اگه هم تا حالا نشده فقط برا این بوده که نخواستی !

?هادی جمعه چهاردهم تیر 1387 20:3 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

"فقط یکبار در جواب عاجز شدم ، وقتی که مردی از من پرسید : "تو کیستی ؟"

                                                                     < جبران خليل جبران  >


Only once have I been made mute ، It was when a man asked me : ' Who are you ? '

                                                                                      < Khalil Gibran >

?هادی جمعه چهاردهم تیر 1387 10:45 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

پیره مرد همسایه دیگه پاهاش درد نمیکنه ...

دیگه مجبور نیست قرصهاش رو بموقع بخوره تا یه وقت سکته نکنه ...

دیگه برای راه رفتن به واکر احتیاج نداره ...

دیگه لازم نیست تو خیابون جلوی خونشون بشینه تا حوصله اش سر نره ...

بالاخره رفت اونجا که همه دارن میرین ...

انگار زودتر راه افتاده بود که زودتر رسید ...

راستی الان چیکار داره می کنه ؟  

اسمش قربانعلی پسر قاسم .

?هادی پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 23:27 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

سعی در تسخیر دلها کن که چون این داد دست

ملک آب و گل به آسانی مسخر می شود

                               < صائب تبریزی >

?هادی پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 19:28 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

?هادی چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 22:24 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

گفتم : چشمم ، گفت : به راهش میدار

گفتم : جگرم ، گفت : پر آهش میدار

گفتم که دلم ، گفت: چه داری در دل ؟

گفتم: غم تو ، گفت: نگاهش میدار

             < ابوسعید ابوالخیر >

?هادی سه شنبه یازدهم تیر 1387 19:42 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

سنگ راه من نگردد سختی راه طلب

کوه و صحرا پیش سیل بیقرار من یکیست

                       < صائب تبریزی >

?هادی دوشنبه دهم تیر 1387 21:27 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

تا حالا دیدی آدمی رو که یه مسئله رو ، از اول تا آخر اشتباه حل کنه ، بعد فکر کنه که درست حل کرده ؟

تا حالا دیدی آدمی رو که یه امتحان رو از اول تا آخر اشتباه جواب بده ، ولی آخرش فکر کنه که همه رو درست نوشته ؟

تا حالا دیدی آدمی رو که یک ترم رو از اول تا آخر اشتباه کنه ،اما فکر کنه که اشتباه نکرده ؟

تا حالا دیدی آدمی رو که 4 سال دانشگاهش رو از اول تا آخر اشتباه کنه ، آخرش هم فکر کنه که بهترین کار رو کرده ؟

تا حالا دیدی آدمی رو که از اول عمرش در اشتباه بوده ، ولی همیشه فکر کرده که هیچ وقت اشتباه نکرده ؟

تا حالا دیدی ؟

من بارها دیدم ...

من بارها خودم رو تو آینه دیدم ...

اشتباه بعدی چیه ؟!؟

?هادی یکشنبه نهم تیر 1387 23:46 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

دیری ست مثل عقربه ها می دوم ز خویش

در طول جاده ای که به جایی نمی رسد ! 

                   < پرویز عباسی داکانی >

?هادی یکشنبه نهم تیر 1387 20:3 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

برون کن ز سر باد و خیره ‌سری را

بری دان از افعال چرخ برین را

نشاید ز دانا نکوهش بری را

همی تا کند پیشه ، عادت همی کن

جهان مر جفا را ، تو مر صابری را

هم امروز از پشت بارت بیفگن

میفگن به فردا مر این داوری را

چو تو خود کنی اختر خویش را بد

مدار از فلک چشم نیک اختری را

به چهره شدن چون پری کی توانی؟

به افعال ماننده شو مر پری را

بدیدی به نوروز گشته به صحرا

به عیوق ماننده لاله‌ی طری را

اگر لاله پر نور شد چون ستاره

چرا زو نپذرفت صورت گری را ؟

تو با هوش و رای از نکو محضران چون

همی برنگیری نکو محضری را ؟

نگه کن که ماند همی نرگس نو

ز بس سیم و زر تاج اسکندری را

درخت ترنج از بر و برگ رنگین

حکایت کند کله‌ی قیصری را

سپیدار مانده ‌است بی‌هیچ چیزی

ازیرا که بگزید او کم بری را

اگر تو از آموختن‌سر بتابی

نجوید سر تو همی سروری را

بسوزند چوب درختان بی‌بر

سزا خود همین است مر بی‌بری را

درخت تو گر بار دانش بگیرد

به زیر آوری چرخ نیلوفری را

< ناصر خسرو >

?هادی پنجشنبه ششم تیر 1387 23:39 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

بزرگترین حسرت آدمی این است که حس می کند می خواهد ولی نمی تواند ،

و به یاد می آورد زمانی را که می توانست ، اما نخواست !

?هادی سه شنبه چهارم تیر 1387 11:12 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

طی شد این عمر ، تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان با دودمان

همه تقصیر من است ، این که خود می دانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند : کنون تا بچه است

بگذارید بخندد شادان

که از این پس دگرش فرصت خندیدن نیست !

بایدش نالیدن !

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو

نتوان خندیدن ؟!؟

نتوان فارغ و وارسته زغم

همه شادی دیدن ؟

همچو مرغی آزاد ، هر زمان بال گشادن

سر هر بام که شد خوابیدن ؟

هیچ کس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟

بعد از این چند صباح ، به چسان باید رفت ؟

به کجا باید رفت ؟

با کدامین توشه ، به سفر باید رفت ؟

من نپرسیدم هیچ ، هیچکس نیز نگفت ...

نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من

که چه سان عمر گذشت ...

لیک گفتند همه :

که جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر ببرد ، کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ، ورا عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او :

از هم اکنون باید ، فکر آینده کند !

دیگری آوا داد :

که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند ...

سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش ، همچنین فردایش ...

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذشت ؟

آنهمه قدرت و نیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت ؟

نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه توانی که از کف دادم مفت ...

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب

می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات !

آن کسانی که نمی دانستند

 زندگی یعنی چه رهنمایم بودند !

عمرشان طی می گشت ، بیخود و بیهوده

و مرا می گفتند : که چو آنها باشم

که چو آنان دائم فکر خوردن باشم !

فکر گشتن باشم 

فکر تامین معاش , فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت :

 زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن

فکرخوردن و غافل زجهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت ...

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

معنی اش می فهمم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق :

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوا ها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوان مردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرئت و امید و شهامت نوشم

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و باشعله ی خویش

ره نمایم به همه ، گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زائد و بی جوش و خروش

عمر برباد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

 معنی اش می فهمم

کاین سه روز از عمرم

 به چه ترتیب گذشت :

کودکی بی حاصل

در جوانی باطل

وقت پیری غافل

به زبانی دیگر :

کودکی در غفلت

در جوانی شهوت

وقت پیری حسرت

پائیز ۷۶ ، زنگ انشاء

?هادی یکشنبه دوم تیر 1387 15:21 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

?هادی سه شنبه هفتم خرداد 1387 2:2 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

گئتمک ايسته ييرسن ، بهانه سيز گئت !

< نصرت کسمنلی >

اگر میل به رفتن داری ، بی بهانه برو !

< نصرت کسمنلی >

این شعر قشنگ رو از اینجا کپی کردم .

?هادی جمعه سوم خرداد 1387 22:24 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

 فلسفه مورچه

سال هاست كه من به كودكان مفهومی ساده اما قدرتمد می آموزم : " فلسفه مورچه ".

به نظر من هر كسی باید درباره مورچه ها مطالعه كند. آن ها یك فلسغه چهاربخشی شگفت انگیز دارند ، كه اولین بخش آن این است :

"مورجه ها هركز تسلیم نمی شوند"

فلسفه خوبی است . اگر آن ها به سمتی پیش بروند و شما سعی كنید متوقف شان كنید ، به دنبال راه دیگری می گردند. بالا می روند، پایین می روند، دور می زنند. آن ها به جست وجوی خود برای یافتن راهی دیگر ادامه میدهند ...

چه فلسفه كارآمدی! هرگز از جست وجوی راهی كه تو را به مقصد مورد نظر می رساند دست نكش !

بخش دوم :

"مورچه ها كل تابستان را زمستانی می اندیشند".

این نگرش مهمی است . نمی توان این قدر ساده لوح بود كه گمان كرد تابستان برای همیشه ماندگار است .

پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای زمستان شان هستند.

یك حكایت قدیمی می گوید :

"خانه ات را در تابستان بر روی شن نساز."

چرا به این پند نیاز داریم ؟ زیرا مهم است كه آینده نگری كنیم . در تابستان باید فكر توفان را هم بكنیم . باید هم چنان كه از آفتاب و شن لذت می برید به فكر سنگ و صخره هم باشید.

سومین بخش از فلسفه مورچه این است :

"مورچه ها كل زمستان را تابستانی می اندیشند."

این هم مهم است . در طول زمستان مورچه ها به خود یادآور می شوند كه "این دوران زیاد طول نمی كشد؛ به زودی از این جا.بیرون خواهیم رفت ." و در اولین روز گرم ، مورچه ها بیرون می آیند. اگر دوباره سرد شد آن ها برمی گردند زیر، ولی باز در اولین روز گرم بیرون می آیند. آنها برای بیرون آمدن نمی توانند زیاد منتظر بمانند!

و اما آخرین بخش از فلسفه مورچه :

"یك مورجه در تابستان چقدر برای زمستان خود جمع می كند؟ هر چقدر كه در توانش باشد!"

چه فلسفه باورنكردنی ای ! فلسفه : "هر جه قدر در توانای ات است ."

وای.ا چه فلسفه فوق العاده ای ، فلسفه مورچه .

هرگز تسلیم نشو، آینده را ببین ، مثبت بمان و همه تلاشت را بكن .

جیم ران -علی معتمدی ، مجله موفقیت ، شماره 142 ، اردیبهشت 87

 -------------------------- -------------------------- -------------------------- -------------------------- --------------------------

The Ant Philosophy

"Over the years I've been teaching children about a simple but powerful concept - the ant philosophy. I think everybody should study ants. They have an amazing four-part philosophy, and here is the first part: ants never quit. That's a good philosophy. If they're headed somewhere and you try to stop them; they'll look for another way. They'll climb over, they'll climb under, they'll climb around. They keep looking for another way. What a neat philosophy, to never quit looking for a way to get where you're supposed to go.

Second, ants think winter all summer. That's an important perspective. You can't be so naive as to think summer will last forever. So ants are gathering in their winter food in the middle of summer.

An ancient story says, "Don't build your house on the sand in the summer." Why do we need that advice? Because it is important to be realistic. In the summer, you've got to think storm. You've got to think rocks as you enjoy the sand and sun. Think ahead.

The third part of the ant philosophy is that ants think summer all winter. That is so important. During the winter, ants remind themselves, "This won't last long; we'll soon be out of here." And the first warm day, the ants are out. If it turns cold again, they'll dive back down, but then they come out the first warm day. They can't wait to get out.

And here's the last part of the ant philosophy. How much will an ant gather during the summer to prepare for the winter? All that he possibly can. What an incredible philosophy, the "all-that-you-possibly-can" philosophy. Wow, what a great seminar to attend - the ant seminar. Never give up, look ahead, stay positive and do all you can."

< Jim Rohn >

?هادی یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 17:29 @
   

<< جز او سرابی بیش نیست >>

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت :

" آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ، هیچ مگو ! "

    < مولوی - دیوان شمس تبریزی >


ادامه مطلب
?هادی شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 20:12 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست !

< هلن کلر >                                                        

?هادی جمعه بیستم اردیبهشت 1387 13:9 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

ای من همه بد کرده و دیده ز تو نیک

بد گفته همه عمر و شنیده ز تو نیک

حد بدی و غایت نیکی این است :

کز من به تو بد ، به من رسیده ز تو نیک

                   < سیف فرغانی >

?هادی چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 16:52 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

گر قرب خدا میطلبی دلجو باش

وندر پس و پیش خلق نیکوگو باش

خواهی که چو صبح صادق‌القول شوی

خورشید صفت با همه کس یک رو باش

                   < ابوسعید ابوالخیر >

?هادی دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 15:12 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

نقل است که حسن بصری می گفت :

از سخن مستی عجب داشتم . مستی را دیدم که در میان وَحَل (گل و لای) می رفت ، افتان و خیزان .

گفتم : قدم ثابت دار تا نیفتی !

گفت: تو قدم ثابت کرده ای یا شیخ با این همه دعوی ؟!؟

من اگر بیفتم ، مستی باشم به گل آلوده . برخیزم و بشویم . این، سهل است .

اما از افتادن خود بترس...

که خلقی با تو بیفتند !

(تذکرة الاولیاء / فریدالدین عطار)

این مطلب رو از اینجا کپی کردم .

?هادی یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 20:52 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

حتی خداوند به داوری نمی پردازد ، مگر پس از آنکه انسان عمر خود را به پایان می رساند !

                                                             < دکتر ساموئل جانسن >

! God Himself , does not propose to judge a man until his life is over

  < Dr: S.Johnson >                                                                    

?هادی شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 23:6 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

دنیی آن قدر ندارد که برو رشک برند

یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند

نظر آنان که نکردند درین مشتی خاک

الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند

عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند

گر همه ملک جهانست به هیچش نخرند

تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی

که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند

این سرایی ست که البته خلل خواهد کرد

خنک آن قوم که در بند سرای دگرند

دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان

حق عیانست ولی طایفه‌ای بی‌بصرند

ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست

دیگران در شکم مادر و پشت پدرند

گوسفندی برد این گرگ معود هر روز

گوسفندان دگر خیره درو می‌نگرند

آنکه پای از سر نخوت ننهادی بر خاک

عاقبت خاک شد و خلق به دو می‌گذرد

کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق

تا دمی چند که ماندست غنیمت شمرند

گل بیخار میسر نشود در بستان

گل بیخار جهان مردم نیکو سیرند

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

?هادی جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 8:15 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

یک مرد بزرگ ، بزرگی خود را بوسیله طرز رفتارش با افراد کوچک نشان می دهد .

                                               <کارلایل>

?هادی پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 20:8 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

گفتم دل و جان در سر كارت كردم

هر نقد كه داشتم نثارت كردم

گفتا تو كه باشی كه كنی یا نكنـی ؟!؟

این من بودم كه بیقرارت كردم

                < شیخ عطار >

?هادی چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 16:2 @
   

 << جز او سرابی بیش نیست >>

Crack The Knight Of Death

مادر نگران و ناراحت است، گریه می‌کند، در یکی از مراکز ترک اعتیاد است. به مسئول مربوطه می‌گوید: تو رو خدا کاری کنید، دیگر نمی‌دانم از کجا پول بیاورم، بدهم به این پسر بره از آن مواد لعنتی بخره و بکشه. خدایا کمکم کن، اگر پدرش بود، شاید امیدی بود اما من چی کار کنم که یک حقوق بخور و نمیر بازنشستگی می‌گیرم و باید شکم او و دخترم را سیر کنم، حالا شکم رو ول کن، دیگر پولی ندارم، هر چه می‌گیرم دو دستی تقدیم این... می‌کنم.


دیگر خسته شدم، این دفعه دست و پاشو ببندید و نگذارید تکان بخورد یا می‌میرد یا ترک می‌کند. مسئول تشکیل پرونده می‌گوید: خانوم، تو رو خدا تمامش کن، بگذار ببینم چی کار می‌کنم؟ شاید این بار فرجی شد. دکتر هم سر می‌رسد، پرونده را که می‌بیند، می‌گوید خانم ما پسر شما رو فرستادیم اردوگاه تا ترک کند اما او فرار کرد، تاریخ بستری شدنش  ۶  شهریور بود حالا بهمن‌ماه است و مادر که چشمانش از گریه زیاد سرخ شده می‌گوید: خودم او را به زور آوردم اینجا، شما باید مراقبت می‌کردید. دکتر می‌گوید: خانم محترم آن جا محل ترک اعتیاد است نه زندان که سرباز با اسلحه و سیم خاردار داشته باشد. پسر شما اراده ترک را نداشت، وگرنه این همه در آن محل هستند و بیشترشان هم ترک کرده‌اند. مادر که احساس خستگی می‌‌کند، روی صندلی می‌نشیند و یاد خاطراتش می‌‌افتد...

۲۵  سال پیش که ازدواج کرده بود، فکر نمی‌کرد روزی سرنوشت برایش طوری دیگر رقم بخورد. به خصوص در این چهار سال اخیر، از زمانی که شوهرش سکته مغزی کرد و از کار افتاده شد و گوشه خانه افتاد، آنقدر درگیر بیماری او بود که از پسرش مازیار فرزند بزرگ خانواده غافل ماند.

رفیق‌بازی‌هایش باعث شد تا معتاد شود، آن هم به چی؟ به کراک، این ماده شیمیایی لعنتی... با خود فکر می‌کند اگر مراقب رفت و آمدهایش می‌شدم، حالا وضعم این نبود. دو سال پیش که پدرش مرد، دیگر کنترل او سخت‌تر شده بود، هر کاری که می‌خواست انجام می‌داد، به خصوص از زمانی که به خاطر مرگ پدر به عنوان اداره‌کننده خانواده از سربازی هم معاف شده بود، به جای این‌که کمک حال مادر و خواهرش باشد، از صبح تا شب با این رفیق و آن رفیق بیرون بود و به هیچ‌وجه احساس مسئولیت نمی‌کرد، به خصوص این‌که در چند ماه اخیر، اعتیادش به کراک بیشتر شده بود.

زمانی که مادر به او پول نمی‌داد، با داد و فریاد و آبروریزی در خانه، تمام همسایه‌ها را جمع می‌کرد تا مادر به او پول بدهد و او آن را صرف خرید کراک کند...

منزلشان واقع در شهرک کوچکی در اطراف تهران بود، حالا مادر دو دستش را روی پیشانی‌اش می‌گذارد، به یاد روزی می‌افتد که به همراه دخترش به شهرستان رفته بود تا سری به پدر و مادرش بزند، از طرفی با مازیار لج کرده بود و پنج هزار تومان بیشتر به او پول تو جیبی نداده بود. پس از بازگشت از سفر سه روزه دید که مازیار به بشقاب و قابلمه هم رحم نکرده و همه را فروخته و خرج زهرماری کرده بود. حالا دیگر خواهرش مریم، نمی‌دانست اوقات بیکاری خود را در خانه چگونه سپری کند چون مازیار به تلویزیون هم رحم نکرده بود و زمانی که مادر به او اعتراض کرد، مازیار هم کم نیاورد و از پس مادرش بر آمد، حتی می‌خواست یک سیلی به گوش مادرش بزند که خود را کنترل کرده بود...

مادر سر را بلند می‌کند و رو به دکتر می‌گوید: آقای دکتر، مازیار این بار قول داده که ترک می‌‌کنه، خودش قول داده، خودش هم خسته شده از این همه بی‌عاری و بیکاری. آقای دکتر ترسیده چون پوست قوزک پاش پوسیده و ترک شدیدی خورده، حمام که می‌ره و خودش را لیف می‌زنه، پوست بدنش کنده می‌شه، دیروز که از حمام بیرون آمد، شروع کرد به گریه و از من کمک خواست، آقای دکتر کاری کنید.

دکتر که امثال مازیار را دیده است، می‌گوید: خدا کمکش کند، حال پسر شما اصلا خوب نیست، برایش دعا کنید. متاسفانه پسر شما طی این مدت کراک را تزریق می‌کرده و از آنجا که این ماده شیمیایی بسیار خطرناک است تاثیر شدیدی بر روی او گذاشته و مادر می‌گوید: نه آقای دکتر، مازیار این لعنتی رو می‌کشید، من خودم دیدم...

دکتر: نه خانم، پسرتان جلوی شما می‌کشید دیگر به جایی رسیده بود که کشیدن او را نشئه نمی‌کرد، به همین خاطر دیگر تزریق می‌کرد.

در همین گیر و دار خواهر مازیار که بیرون در مجتمع ترک اعتیاد ایستاده بود به داخل می‌آید، مامان... مامان... چرا نمی‌آیی، تا کی باید معطل بشیم.

دختر  ۱۸  ساله است و به خاطر مشکلات زندگی نتوانسته دیپلمش را بگیرد و تنها تا دوم دبیرستان خوانده. لاغر است و پای چشمش هم یک بادمجان کاشته شده است. مادر به دکتر می‌گوید: آقای دکتر این دخترم مریم است، ببین مازیار چه بلایی سرش آورده.

پریروز با هم دعوایشان شد، اون هم یک مشت زده زیر چشم دخترم... آقای دکتر باور می‌کنید تو این دو سال از بس خرج مازیار کردم، خیلی از شب‌ها فقط نون و پنیر خوردیم، نه گوشتی، نه مرغی، نه...

دکتر از دیدن این وضعیت، تاسف می‌خورد و رو به زن می‌گوید: مادر امیدت به خدا باشه، درست می‌شه... اگر خدا بخواد، همه چی درست می‌شه. امیدارم مازیار، امیدش را از دست ندهد و بتواند به زندگی بازگردد.

دکتر می‌گوید: در این مرکز افراد زیادی هستند که به خاطر مصرف کراک بستری‌اند و جالب این‌که، آنهایی که کراک را ترک می‌کنند، دوست ندارند از اینجا مرخص شوند و می‌‌خواهند به معتادان دیگر کمک کنند، چرا که آنها زبان یکدیگر را بهتر می‌دانند.

کراک نوعی ماده مخدر با منشاء کوکائین است و از اوایل دهه  ۸۰  میلادی ابداع شده است. کراک به صورت تکه‌های بلور است که به صورت تدخینی مصرف می‌شود. در ترکیب کراک، نمک کلرید آمونیوم و مقدار کمی آب وجود دارد. برای افزایش حجم کراک در تولید آن از جوش شیرین هم استفاده می‌شود. کوکائینی که از فرایند تخلیص کراک به دست می‌آید درجه خلوص بالایی دارد.

علت نام‌گذاری این ماده مخدر، صدایی است که هنگام گرم کردن بلورها بر اثر تبخیر آب ایجاد می‌شود. تفاوت کراک با کوکائین از نظر شیمیایی در آن است که برای تهیه کوکائین به شکلی که قابل تزریق باشد، لازم است آن را با اسید کلریدریک خنثی کنند و کراک در واقع فرم خنثی نشده کوکائین است.

 چرا در سال‌های اخیر مصرف کراک افزایش یافته است؟
یکی از مهمترین دلایل قیمت پایین آن است، همچنین وابستگی روحی و ضررهای بازگشت‌ناپذیر جسمی از مشخصه‌های کراک نسبت به دیگر مواد مخدر است، به خصوص کوکائین...

ویژگی‌های این ماده مخدر شیمیایی و خطرناک چیست؟
کراک یکی از مشتقات گیاه کوکاست که از آمریکای جنوبی به کشورهای آمریکای شمالی و اروپا قاچاق می‌شود و در واقع یک نوع کوکائین است که به عنوان مواد مخدر انرژی‌ زا و شادی‌آور مورد استفاده قرار می‌گیرد اما کراک که به شکل مخربی تهیه می‌شود، در واقع همان هروئین است.


هروئین هم از جوشاندن مرفین با نوعی اسید به دست می‌آید و سوداگران مرگ در شرایط کاملا غیربهداشتی این مرفین را چندین بار با اسید می‌جوشانند که حاصلش همین کراکی است که جوانان آلوده آن می‌شوند. یکی از ویژگی‌های بارز کراک برخلاف مواد مخدر دیگر سرعت اعتیاد آن است و به دلیل این‌که این ماده مخدر در شرایط کاملا غیربهداشتی تولید شده و بخش اعظم آن را اسید تشکیل می‌دهد، لذا با یک بار مصرف وابستگی روانی و جسمی شدیدی در فرد به وجود آمده و به سرعت علائم اعتیاد در فرد ظاهر می‌شود. ویژگی دیگر آن، اثرات تخریبی شدیدی است که به سرعت در جسم فرد ظاهر شده و بلافاصله پس از مرگ هم جسد را می‌پوساند.

دکتر اسماعیل‌پور می‌گوید: بهتر است خانواده‌ها بدانند، از آنجا که این ماده توسط سوداگران مرگ به روش‌های غیربهداشتی تولید و حمل شده و افزودنی‌های خطرناک به آن اضافه می‌شود، لذا افرادی که به این نوع ماده مخدر معتاد می‌شوند، امکان ابتلا به سایر بیماری‌های خطرناک هم در آنها بسیار شدید است، به خصوص بیماری‌های خونی نظیر هپاتیت و ایدز...

وی در ادامه می‌گوید: کراک آنچنان آرام و بی‌صدا بر جسم و روان مصرف‌کننده مستولی می‌شود که هیچ معتادی آغاز اعتیاد خود را به یاد نمی‌آورد. حالا دیگر کرک شوالیه مرگ می شود.

متاسفانه باید اشاره داشت که در کشور ما مصرف «کراک» به شکل جدی افزایش یافته و این ماده خطرناک به همراه «شیشه» و «اکس» از مصرف بیشتری برخوردار است.

اسماعیل‌پور در گوشه‌ای دیگر از گفته‌هایش می‌گوید: یک گرم کراک از ده تا صد گرم هروئین به دست آمده است اما اعتیاد آن نسبت به هروئین شدیدتر و ترک آن بسیار مشکل‌تر است. این ماده مخدر برخلاف هروئین، تریاک و حشیش و... بو ندارد و مصرف آن بسیار آسان است، آنچنان که یک یا دو دقیقه پس از مصرف آن در یک محیط در بسته و کوچک، نیز کسی متوجه نخواهد شد.

مصرف‌کنندگان
گفتنی است، اغلب معتادان به کراک از سطح تحصیلات پایینی برخوردار بوده دیپلم و زیر دیپلم هستند که در اینجا اهمیت نقش آموزش و پرورش در پیشگیری از اعتیاد بسیار حائز اهمیت است.

گرچه باید اشاره داشت اعتیاد در همه اقشار و مشاغل وجود دارد، ضمن این‌که نیمی از معتادان به کراک مانند اعتیاد به سایر موادمخدر از طریق دوستان به مصرف موادمخدر روی آورده‌اند متاسفانه محیط کار نیز در شیوع آن نقش زیادی دارد که در طول سال‌های گذشته رشد اعتیاد از طریق محیط کار دو برابر شده است. وجود بستگان معتاد در خانواده یکی دیگر از عوامل اعتیاد سایر اعضای خانواده است.

مهمانی‌های دوستانه، کوچه، خیابان و محیط کار، محل‌هایی هستند که معتادان به عنوان اولین مکان مصرف کراک از آنها نام می‌برند.


طریقه اعتیاد
متاسفانه باید اشاره کرد در برخی از موارد نیز از ضایعاتی که نمی‌توان از آن هروئین خالص به دست آورد، کراک تولید می‌شود. این کراک یکی از قوی‌ترین موادمخدر محسوب شده و به شدت اعتیاد، ایجاد می‌کند به طوری که طی یک ماه اول مصرف دائم از آن مقدار مصرف به سه یا چهار برابر روز اول مصرف رسیده و تعداد دفعات مصرف روزانه به ده بار در روز! یعنی تقریبا هر دو ساعت یکبار می‌رسد.

گفتنی است که به طور کلی اثرات کوتاه‌مدت مصرف کراک مشابه آمفتامین است اما با مدت زمان کوتاه‌تر احساس افزایش انرژی، چابکی و سرخوشی زیاد، افزایش ضربان قلب، نبض، تنفس، درجه حرارت بدن، فشارخون، گشاد شدن مردمک چشم، رنگ پریدگی، کاهش اشتها، تعرق شدید، تحرک و هیجان، بی‌قراری، لرزش به خصوص در دست‌ها، توهمات شدید حسی، عدم هماهنگی حرکات، گیجی، دردپا، فشار قفسه سینه، تهوع، تیرگی بینایی، تب، اسپاسم عضله، تشنج و در نهایت مرگ از عوارض مصرف این ماده مخدر صنعتی است از جمله نشانه‌های اعتیاد به کراک می‌توان به تغییرات بارز در شخصیت و رفتار، از دست دادن توجه و تمرکز، کاهش وزن، ناپدید شدن لوازم قیمتی خانه و نداشتن توضیح قانع‌کننده برای مقدار پول خرج شده (در صورتی که مصرف‌کننده از وضع مالی خوبی برخوردار نباشد)، رفت و آمد با افراد معتاد، آشفتگی چشمگیر، رفتار کینه‌توزانه با افراد خانواده و دوستان، خواب نامنظم، بی‌توجهی به آراستگی ظاهری، سوءظن شدید، بی‌قراری و اضطراب اشاره کرد.


 تنها یکبار
هنگامی که آمارها را نگاه می‌کنیم، درصد زیادی به مصرف‌کنندگان تفننی اختصاص دارد یعنی کسانی که موادمخدر مصرف می‌کنند اما هنوز معتاد نشده‌اند بلکه به صورت تفریحی مصرف می‌کنند که این مورد را بیشتر می‌توانیم در مورد تریاک ببینیم. همین آمارها تفکر اشتباهی را در بین جوانان موجب شده که «با یک بار امتحان، آدم معتاد نمی‌شود!»

مازیار با مادر خداحافظی می‌کند، تصمیم گرفته که ترک کند، کار مشکلی است چون پس از سه سال مصرف مداوم، قوای بدنی‌اش به شدت تحلیل یافته، داخل بدنش کرم گذاشته و پوست بدنش پوسیده شده است. اگر بخواهد نقطه‌ای از بدنش خارش داشته باشد‌ و کمی ناخنش را داخل گوشت بدنش فرو کند، پوستش به راحتی کنده می‌شود. مادرش می‌گوید: چند بار خون هم بالا آورده است، مازیار از مرگ ترسیده و حالا مرگ در یک قدمی اوست. خودش هم فکرش را نمی‌کرد که روزی کارش به اینجا بکشد.
به چشمان مادر نگاه می‌کند، بغض گلویش را گرفته، دستان مادرش را می‌گیرد و می‌گوید: مادر حلالم کن... مریم دیگر نمی‌تواند خودش را کنترل کند، می‌زند زیر گریه و همین گریه باعث می‌شود که این خانواده سه نفره به یکباره گریه کنند.

دکترها این صحنه را نگاه می‌کنند و به مازیار می‌گویند: مرد باش و خودت را کنترل کن، مازیار که حالا روی زمین خم شده، بر می‌گردد و با چشمانی گریان رو به دکترها می‌گوید: من مرد نیستم، من نامردم، اگر نامرد نبودم چنین وضعی برای خودم درست نمی‌کردم و از شکم مادر و خواهرم نمی‌زدم و خرج این زهرماری نمی‌کردم.

خدایا مرا ببخش... لحظات جدایی مادر و خواهر با مازیار لحظه تاسف‌باری است. مازیار زمانی پشیمان شده که دیگر کار از کار گذشته است، آیا او زنده می‌ماند. امیدواریم و‌برایش آرزوی سلامتی‌می‌کنیم.

------------------------------------------------------------

مجله خانوداه سبز- شماره ۱۹۷ - نیمه دوم اسفند ۱۳۸۶

?هادی یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 12:53 @