چو تو خود کنی اختر خویش را بد / مدار از فلک چشم نیک اختری را
<< جز او سرابی بیش نیست >>
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد و خیره سری را
بری دان از افعال چرخ برین را
نشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه ، عادت همی کن
جهان مر جفا را ، تو مر صابری را
هم امروز از پشت بارت بیفگن
میفگن به فردا مر این داوری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی؟
به افعال ماننده شو مر پری را
بدیدی به نوروز گشته به صحرا
به عیوق ماننده لالهی طری را
اگر لاله پر نور شد چون ستاره
چرا زو نپذرفت صورت گری را ؟
تو با هوش و رای از نکو محضران چون
همی برنگیری نکو محضری را ؟
نگه کن که ماند همی نرگس نو
ز بس سیم و زر تاج اسکندری را
درخت ترنج از بر و برگ رنگین
حکایت کند کلهی قیصری را
سپیدار مانده است بیهیچ چیزی
ازیرا که بگزید او کم بری را
اگر تو از آموختنسر بتابی
نجوید سر تو همی سروری را
بسوزند چوب درختان بیبر
سزا خود همین است مر بیبری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
< ناصر خسرو >
* به نام خالق خلیج همیشه فارس *