وقتی درباره دیگران قضاوت می کنی ...

<< جز او سرابی بیش نیست >>

وقتی درباره دیگران قضاوت می کنی ، آنان را تعریف نمی کنی ، خودت را تعریف می کنی !

Break the silence

<< جز او سرابی بیش نیست >>

 ! Break the silence

سکوت را درهم شکن !

... Maybe you donn know it comes all of a sudden

شاید نمی دانی که عشق غافلانه می آید ...

 . And how leaves without saying a simple goodbye

و چگونه بدون یک خداحافظی ساده می رود .

                      < هادی خدامی >

جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

<< جز او سرابی بیش نیست >>

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی

جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

برای خواندن شعر کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید .

ادامه نوشته

صائب نشان به عالم خویشم نمی دهد

<< جز او سرابی بیش نیست >>

صائب نشان به عالم خویشم نمی دهد

چندانکه می کنم ز کسان جستجوی خویش

مباش جان پدر غافل از مقام پدر

<< جز او سرابی بیش نیست >>

مباش جان پدر غافل از مقام پدر

که واجب است به فرزند احترام پدر

 اگر زمانه به نام تو افتخار کند

 تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر

                  < رهی معیری >

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

<< جز او سرابی بیش نیست >>

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما 

یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما 

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

< شیخ ابوسعید ابوالخیر >

در وصف خدا بس که علی بنده اوست

<< جز او سرابی بیش نیست >>

نور فلک از جبین تابنده ی اوست

سرداری کلینات ، زیبنده ی اوست

در وصف علی بس که بود دست خدا

در وصف خدا بس که علی بنده اوست

... Far or near , You are Dear

<< جز او سرابی بیش نیست >>

Morining or night , You are Light ...
Young or old , You are Gold ...
Big or small , You are All ...
Far or near , You are Dear ...

 با تشکر از دوست خوبم

زین روی دل عاشق ، از عرش فزون باشد

<< جز او سرابی بیش نیست >>

در خانه غم بودن ، از همت دون باشد

و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد

بر هر چه همی ‌لرزی ، می ‌دان که همان ارزی

زین روی دل عاشق ، از عرش فزون باشد

آن را که شفا دانی ، درد تو از آن باشد

وان را که وفا خوانی ، آن مکر و فسون باشد

                           < شمس تبریزی >

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد

<< جز او سرابی بیش نیست >>

غیرتم كشت كه محبوب جهانی لیكن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد

                                < حافظ >

چو پر شد خانه می باشد ، به صاحبخانه جا کمتر

<< جز او سرابی بیش نیست >>

ز یاد غیر می گردد ، به دل یاد خدا کمتر

چو پر شد خانه می باشد ، به صاحبخانه جا کمتر

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

<< جز او سرابی بیش نیست >>

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور كنید كه پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

 وقتی بیا كه حوصله غنچه تنگ نیست

در كارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مكتبی كه عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فكری كنید كه فرصت پلكی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ* نیست

تنها یكی به قله تاریخ می رسد

هر مرد پاشكسته كه تیمور لنگ نیست

                       < محمد سلمانی >

-------------------------------------------

* شرنگ یعنی : زهر ، سم .

فغان که نیست بجز  عیب یکدگر جستن

<< جز او سرابی بیش نیست >>

فغان که نیست بجز  عیب یکدگر جستن

نصیب مردم عالم ز آشنایی هم

                       < صائب تیریزی >

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست ؟!؟

<< جز او سرابی بیش نیست >>

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج 

 فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست ؟!؟

... If you're born poor, its not your mistake

<< جز او سرابی بیش نیست >>

... If you're born poor, its not your mistake

But if you die poor, its your mistake !

< BILL GATES >

چه رازی می توان خواند از نگاه سرد خاموشی ؟

<< جز او سرابی بیش نیست >>

به چشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم اما

چه رازی می توان خواند از نگاه سرد خاموشی

چه می پرسی رهی از داغ و درد سینه سوز من

که روز و شب هم آغوش تبم با یاد آغوشی

                         <<  رهی معيری  >>

برای خواندن شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید .

ادامه نوشته

تو میتونی برای اینکه انسانی ...

<< جز او سرابی بیش نیست >>

تو میتونی برای اینکه انسانی ...

اگه هم تا حالا نشده فقط برا این بوده که نخواستی !

< هادی خدامی >

فقط یکبار در جواب عاجز شدم ...

<< جز او سرابی بیش نیست >>

"فقط یکبار در جواب عاجز شدم ، وقتی که مردی از من پرسید : "تو کیستی ؟"

                                                                     < جبران خليل جبران  >


Only once have I been made mute ، It was when a man asked me : ' Who are you ? '

                                                                                      < Khalil Gibran >

پیره مرد همسایه دیگه پاهاش درد نمیکنه ...

<< جز او سرابی بیش نیست >>

پیره مرد همسایه دیگه پاهاش درد نمیکنه ...

دیگه مجبور نیست قرصهاش رو بموقع بخوره تا یه وقت سکته نکنه ...

دیگه برای راه رفتن به واکر احتیاج نداره ...

دیگه لازم نیست تو خیابون جلوی خونشون بشینه تا حوصله اش سر نره ...

بالاخره رفت اونجا که همه دارن میرین ...

انگار زودتر راه افتاده بود که زودتر رسید ...

راستی الان چیکار داره می کنه ؟  

اسمش قربانعلی پسر قاسم .

سعی در تسخیر دلها کن ...

<< جز او سرابی بیش نیست >>

سعی در تسخیر دلها کن که چون این داد دست

ملک آب و گل به آسانی مسخر می شود

                               < صائب تبریزی >

من الان ...

<< جز او سرابی بیش نیست >>

گفتم که دلم ، گفت: چه داری در دل ؟

<< جز او سرابی بیش نیست >>

گفتم : چشمم ، گفت : به راهش میدار

گفتم : جگرم ، گفت : پر آهش میدار

گفتم که دلم ، گفت: چه داری در دل ؟

گفتم: غم تو ، گفت: نگاهش میدار

             < ابوسعید ابوالخیر >

کوه و صحرا پیش سیل بیقرارمن یکیست

<< جز او سرابی بیش نیست >>

سنگ راه من نگردد سختی راه طلب

کوه و صحرا پیش سیل بیقرار من یکیست

                       < صائب تبریزی >

تا حالا دیدی ؟

<< جز او سرابی بیش نیست >>

تا حالا دیدی آدمی رو که یه مسئله رو ، از اول تا آخر اشتباه حل کنه ، بعد فکر کنه که درست حل کرده ؟

تا حالا دیدی آدمی رو که یه امتحان رو از اول تا آخر اشتباه جواب بده ، ولی آخرش فکر کنه که همه رو درست نوشته ؟

تا حالا دیدی آدمی رو که یک ترم رو از اول تا آخر اشتباه کنه ،اما فکر کنه که اشتباه نکرده ؟

تا حالا دیدی آدمی رو که 4 سال دانشگاهش رو از اول تا آخر اشتباه کنه ، آخرش هم فکر کنه که بهترین کار رو کرده ؟

تا حالا دیدی آدمی رو که از اول عمرش در اشتباه بوده ، ولی همیشه فکر کرده که هیچ وقت اشتباه نکرده ؟

تا حالا دیدی ؟

من بارها دیدم ...

من بارها خودم رو تو آینه دیدم ...

اشتباه بعدی چیه ؟!؟

دیری ست مثل عقربه ها می دوم ز خویش

<< جز او سرابی بیش نیست >>

دیری ست مثل عقربه ها می دوم ز خویش

در طول جاده ای که به جایی نمی رسد ! 

                   < پرویز عباسی داکانی >

چو تو خود کنی اختر خویش را بد / مدار از فلک چشم نیک اختری را

<< جز او سرابی بیش نیست >>

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

برون کن ز سر باد و خیره ‌سری را

بری دان از افعال چرخ برین را

نشاید ز دانا نکوهش بری را

همی تا کند پیشه ، عادت همی کن

جهان مر جفا را ، تو مر صابری را

هم امروز از پشت بارت بیفگن

میفگن به فردا مر این داوری را

چو تو خود کنی اختر خویش را بد

مدار از فلک چشم نیک اختری را

به چهره شدن چون پری کی توانی؟

به افعال ماننده شو مر پری را

بدیدی به نوروز گشته به صحرا

به عیوق ماننده لاله‌ی طری را

اگر لاله پر نور شد چون ستاره

چرا زو نپذرفت صورت گری را ؟

تو با هوش و رای از نکو محضران چون

همی برنگیری نکو محضری را ؟

نگه کن که ماند همی نرگس نو

ز بس سیم و زر تاج اسکندری را

درخت ترنج از بر و برگ رنگین

حکایت کند کله‌ی قیصری را

سپیدار مانده ‌است بی‌هیچ چیزی

ازیرا که بگزید او کم بری را

اگر تو از آموختن‌سر بتابی

نجوید سر تو همی سروری را

بسوزند چوب درختان بی‌بر

سزا خود همین است مر بی‌بری را

درخت تو گر بار دانش بگیرد

به زیر آوری چرخ نیلوفری را

< ناصر خسرو >

بزرگترین حسرت آدمی این است که ...

<< جز او سرابی بیش نیست >>

بزرگترین حسرت آدمی این است که حس می کند می خواهد ولی نمی تواند ،

و به یاد می آورد زمانی را که می توانست ، اما نخواست !

من نپرسیدم هیچ ...

<< جز او سرابی بیش نیست >>

طی شد این عمر ، تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان با دودمان

همه تقصیر من است ، این که خود می دانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند : کنون تا بچه است

بگذارید بخندد شادان

که از این پس دگرش فرصت خندیدن نیست !

بایدش نالیدن !

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو

نتوان خندیدن ؟!؟

نتوان فارغ و وارسته زغم

همه شادی دیدن ؟

همچو مرغی آزاد ، هر زمان بال گشادن

سر هر بام که شد خوابیدن ؟

هیچ کس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟

بعد از این چند صباح ، به چسان باید رفت ؟

به کجا باید رفت ؟

با کدامین توشه ، به سفر باید رفت ؟

من نپرسیدم هیچ ، هیچکس نیز نگفت ...

نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من

که چه سان عمر گذشت ...

لیک گفتند همه :

که جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر ببرد ، کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ، ورا عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او :

از هم اکنون باید ، فکر آینده کند !

دیگری آوا داد :

که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند ...

سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش ، همچنین فردایش ...

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذشت ؟

آنهمه قدرت و نیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت ؟

نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه توانی که از کف دادم مفت ...

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب

می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات !

آن کسانی که نمی دانستند

 زندگی یعنی چه رهنمایم بودند !

عمرشان طی می گشت ، بیخود و بیهوده

و مرا می گفتند : که چو آنها باشم

که چو آنان دائم فکر خوردن باشم !

فکر گشتن باشم 

فکر تامین معاش , فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت :

 زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن

فکرخوردن و غافل زجهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت ...

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

معنی اش می فهمم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق :

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوا ها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوان مردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرئت و امید و شهامت نوشم

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و باشعله ی خویش

ره نمایم به همه ، گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زائد و بی جوش و خروش

عمر برباد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

 معنی اش می فهمم

کاین سه روز از عمرم

 به چه ترتیب گذشت :

کودکی بی حاصل

در جوانی باطل

وقت پیری غافل

به زبانی دیگر :

کودکی در غفلت

در جوانی شهوت

وقت پیری حسرت

پائیز ۷۶ ، زنگ انشاء